تبليغاتX
قصه های صامت - قرمز
.

همه چیز که خراب شد، من یاد ولنتاین بودم و توی فکر چراغ قرمزی که

سبز نمی شد و روسری قرمزم که توی ماشین لباسشویی خراب شده بود.

همه چیز که خراب شد

چشمای منم قرمز بود و مثل آسمون که گرم بود و قرمز، ولی نمی بارید

همه چی توش گیر کرده بود

بعد همه چی تار شد ...

مثل گل های قرمز از پشت آب آکواریوم

طلسم آسمونم دیگه باز شد.. نم بارون انگار زد رو صورتم

ولی.... شیشه ماشین که بالاست!

---------------------------------------------------

    پ.ن:

         میای بریم جیغ بزنیم، فرار کنیم ؟!

.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط انار  |