تبليغاتX
قصه های صامت
 

انگشت هایم را می بُرم

گاهی برای سیلی زدن ، پنج تا انگشت هم زیادی است

یاد آن روزها به خیر ...

که برای لمس کردن انگشت کم می آوردیم !

       -------------------------------------------------

پ.ن :

    - ببخشید ، این خیابون یه طرفه ست ؟

   - آره داداش .. خلاف اومدی !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت   توسط انار  | 

 

گاهی دلم یه دیوار می خواد

سنگی ... سخت

نه برای اینکه تکیه کنم ...

برای اینکه سرمو بکوبم بهش !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت   توسط انار  | 

 

کوله پشتی ام پر است از آینه های دروغگو

هر که را بخواهم اغوا کنم یکی بهش میدهم

...

تا حالا خودت را توی آینه دیده ای ؟!

.

              -------------------------------

پ.ن :

 ــ تو هنوزم منو دوست داری ؟

 ــ آره

 ــ از بس که خری !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت   توسط انار  |