تبليغاتX
قصه های صامت
 

هر کسی یا هر چیزی که به این دنیا میاد یه زنجیر هم باهاش متولد میشه!

اینو میدونم ...

و فکر می کنم در مورد من یه اشتباهی شده که زندگی برام اینقدر سخته...

موضوع اینه که من برای هیچ زنجیری ساخته نشدم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت   توسط انار  | 

 

مهره ها را می چینم و می نشینم کنار تا ادامه بدهد

و بازی من از اینجا شروع می شود

پنج تا فرصت به حریفم می دهم و شروع می کنم

یکی یکی حرکت های بعدی اش را حدس می زنم

آدم های قابل پیش بینی و خسته کننده در همان 5 حرکت اول مایوسم می کنند از خودشان

و من بازی را تمام می کنم

قمار باز خوبی بوده ام تا به حال

.

ولی تو هم حریف خوبی نیستی

گمان می کردم از قمار کردن با تو خوشم بیاید

ولی تو هنوز هم بازی را نفهمیده ای و هی گاف می دهی

سه بار تا به حال به حدس های من جواب داده ای !

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت   توسط انار  | 

 

دو دقیقه سکوت لطفا ...

یک دقیقه به نشان احترام و همدردی با همه آدمهایی که توهماتشان ،

واقعی تر از واقعیاتشانند ..

و یک دقیقه به نام آنکه این روزها در من کشتمش!

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت   توسط انار  | 

 

- اِ اِ ... خانم.. من شما رو می شناسم !

- ...

- می شناسمتون ؟

- نمی دونم ، فکر نمی کنم

- چرا ... می شناسم بذار فکر کنم .. اممم ... کجا دیدمتون ؟

- من نمی دونم  .. فکر می کنم اشتباه گرفتید آقا

- نه ... چطور آخه... من می دونم ، مطمئنم یه جایی ...اه .. چرا یادم نمیاد!

- ...

- کجا همدیگه رو دیدیم ؟ شما یادتون نمیاد ؟

- نه آقا یادم نمیاد ... گفتم که فکر می کنم اشتباه گرفتید

- نه اشتباه نگرفتم ... به جون مادرم می شناسمتون!

- ای بابا .! خب حالا اصلا گیریم منو می شناسی ! .. که چی ؟!

- هیچی ... همینجوری !!

.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت   توسط انار  | 

 

چشمان بی اشکم را فقط آورده ام

برای خیرات تو

کاش پرنده ای در این قبرستان بود

که نگاهم را می برد

و فاتحه ای می خواند !

------------------------------------

پ.ن :     آتیش داری ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت   توسط انار  |