تبليغاتX
قصه های صامت
 

عزادارم

عزادار موجود تکه پاره ای

که زخمی تر از آن است که امیدی به زنده ماندنش داشته باشم!

فقط سایه ای گریانم بر بالینش

و عاجزانه می خواهم

که ببخشدم !

داغدار و سیاهپوش

... نشسته ام

بر بالین احتضار غرور جریحه دار شده ام ...

غرور از دست رفته ام !

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت   توسط انار  | 

 

یک ذهن پاره پوره و یک دل گاز زده دارم

می فروشم به بهای چند کلمه حرف راست!

خریداری نیست ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت   توسط انار  | 

 

زندگی کردن در قلمرو دید تو ، توجیه عاشقانه زیستن است

 کاش ...

این "قلمرو دید تو" فقط کمی از نوک کفش هایت وسیع تر بود!

.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت   توسط انار  | 

 

می نشینم کنار شومینه

بوی قهوه و دود سیگار را می بلعم و زل می زنم به ته فنجان خالی

آن پایین ... درست همانجا

دو نفر ایستاده اند رو به روی هم

چیزی بینشان است ... فاصله ای

قصد جان هم را انگار کرده اند

ولی ...

دست های یکی شان بسته است

  *  *  *

من ایستاده ام

این طرف شومینه ... تو آن طرف

در یک دوئل نا برابر

خیالت راحت باشد

من نمی توانم حرفی بزنم ... هنوز انگار ... دوستت داشتم

این دست و پایم را بسته!

تو اما ...

"همه چیز های دوست داشتنی را باید کشت ... برای پایبند نشدن!"

پس دوستم داشتی

   *  *  *

اینجا نزدیک دسته ی فنجان یک عدد افتاده ...6

   *  *  *

شمارش معکوس شروع شده

چه فرقی می کند شمارش هر عدد یک روز طول بکشد یا یک هفته

من می میرم!

   *  *  *

این طرف ماه و ماهی است

اما

رویشان را لایه ی نازک تیره ای گرفته انگار!

   *  *  *

لبخند من که تو را از کوره در برد

از یاد آوری آن زمانی بود که قلبی داشتی.. که می تپید

از تو که یک بار تصویر یک ماه کبود را روی گردنم جا گذاشتی!

    *  *  *

یک قایق ...

    *  *  *

بزن لعنتی ... بزن

حرف آخر را بزن

دنبال چه راه فراری می گردی؟ نگران چی هستی؟

    *  *  *

یک راه می بینم ... از ته فنجان تا لبه اش!

یک راه روشن

   *  *  *

توی چشم های تو اشک است ؟!

...

راهی هست آیا ؟

   *  *  *

آتش ته سیگار را می چپانم ته فنجان قهوه

درست وسط آن دو نفری که آنجا ایستاده اند رو به روی هم!

  *  *  *

شومینه ی میان ما شعله می کشد

قطره ای روی گونه ات می غلتد

در نور طلایی رنگ شعله ...

که تو مرا در آغوش می کشی!

.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت   توسط انار  | 

 

شب من کش می آید

در امتداد افکارم

در امتداد بسترم

ستاره ها کش می آیند

و همه دنیایم می شود شبی بزرگ

پر از وسوسه های شبانه

...

تشنه ی گناهی تازه ام .... شیطانی نیست که روحم را بخرد ؟

لعنت ...

ابلیس هم دیگر در این معبد دور افتاده فراموشم کرده !

نفسی نیست

در هوای مسموم و آلوده ی ایمان به تو !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت   توسط انار  | 

 

ماه گفت بی فایده ست ... نمیاد

درخت خشکیده ای که به آن تکیه داده بودم، کش و قوسی به شاخه هایش داد و آهی کشید که در سیاهی شب گم شد

جغد روی درخت ناله ای کرد

و من همچنان زل زده بودم به شب

باد مو هایم را کوبید توی صورتم

پای درخت زانو زدم و نشستم

سال ها بود که همین طور می خوابیدم

که مبادا بیایی و نبینمت

سنگ قبرم کج و کوله شده و نوشته های رویش دیگر به سختی خوانده می شود

می ترسم پیدایم نکنی

مرگ که آمد، فرصت نشد خبرت کنم

روزی که اینجا آوردنم این درخت برگ داشت

ماه می گوید هنوز هم دارد

من نمی بینم

فرقی نمی کند

من ایستاده ام

می دانم که از اینجا می گذری!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت   توسط انار  | 

 

حتی بی سرانجام تر از توهم سبز گیاه نو رسته

به خزان روییده بود

و زود تر از بازدم های خشک و زرد پاییزی

برف سنگین زمستان شانه اش را شکست

بهار نمی خواست

تکه سنگی دیگر برایش کافی بود

اگرچه

تکه سنگ تکیه گاه که نشد ...

بر او فرود آمد !

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت   توسط انار  |