بعضی چیزا عمیقن ... عمیق
مثل یه پک محکم که پشت پنجره به سیگارت میزنی
مثل رژلب قرمزی که جلوی آینه محکم می کشی رو لبات
بعضی چیزا قشنگن
مثل بارونی که اول صبح غافلگیرت می کنه
بعضی چیزا دلنشینن
مثل بوس کوچولوی موقع بیدار شدن
بعضی چیزا رو میشه خیلی دوست داشت
ولی خب .... حیف
در هر حال بازم فقط "بعضی چیزا" هستن
.
بعضی وقتا دونستن اینکه دیگرانی هم هستن که بدبختیای
منو دارن یه جورایی خوشحالم می کنه ....
.
یعنی شعور در حد زیر موزاییک ...
کی غلاده رو باز کرد؟!
----------------------------
پ.ن: تسخیر لانه .... (۲)
.
یادته؟
... نه!
ولی یادمه رفیق ... خوب یادمه
اما گذشته ... خیلی گذشته دیگه از آخرش .. از تهش
یه شبی بود فکر کنم مثل همین شبا .. دلگیر ..
وسطای پاییز فکر کنم
اون شب مست بودم
نه از اون مستیا که پیکتو میزنی به پیکش و میگی سلامتیا... نه!
از اونایی که تنهایی ... بغض تو گلوته و اشک تو چشات
از اونایی که تو تاریکی دو تا دو تا میری بالا
از اونایی که آتیش میندازی ته گلوت
از اونایی که میزنی تا یادت بره
بعد بلند میشی می بینی یادت که نرفته..
همه چی بدتر اومده جلو چشمت!
هی داری می خوری به در و دیوار
بعد میشینی کنج اتاق رو زمین
دوتا دستاتو میذاری رو سرت و زار میزنی
از اونا ... فهمیدی؟
نمیدونم چقدر طول کشید .. ولی اون تهش بود!
.
هیچی دردش از این بیشتر نیست که ناخنت برگرده از
گوشتش جدا بشه و بشکنه!
آقایون متوجه نمیشن من چی میگم..
.
پ.ن: امریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه.. ما خودمون خودمونو
منفجر می کنیم . چلاق که نیستیم!
.
"بهار عربی" هم یک اسم دهان پر کن و بی معنی است مثل
"انفجار نور" و این مزخرفات که فقط برای باد انداختن به غبغب
یک ملت و دزدیدن پس مانده های دزد قبلی سر هم می شود...
چند سالی خودمان سرگرمش بوده ایم!
.
پ.ن: اندر مضرات نگاه کردن تلویزیون ملی!
.
خب اینم یه شغله دیگه!
بهتر از اینه که مملکت معضل بیکاری داشته باشه
شغل آبرومندانه ست که بریزن تو خونه های مردم این عامل فساد
و بدبختی رو - ماهواره رو میگم- جمع کنن
دستتون درد نکنه . تورو خدا ببخشید ما شربت تو خونه نداشتیم ازتون
پذیرایی کنیم!
فقط میگم ... شما که اینقدر زحمت می کشید یه کم بیشتر دقت کنید
آخه این گلدان کاکتوس بینوای ما که روی پله ها برای خودش هوا می خورد را
چرا شکستید ؟!
.
خدا هم بعضی وقتا بد متوجه میشه
بابا گفتیم بارون.. نه دیگه اینجوری
کپک زدیم دیگه یه دو روز امون بده آخه!
.
حکایت من شده این روزها
استخوان گذاشتن لای زخم هایم!
می ترسم از خوب شدنشان ..
دقت کرده ام هروقت زخمی خوب می شود یکی تازه تر می خورم
به هر حال یک زخم کهنه که به آن عادت کرده ای
عذابش کمتر است از یک زخم تازه ی بد قلق !
.
گاهی وقتا یکی رو می بینم دلم می خواد روش بالا بیارم ..
بعد فکر می کنم می بینم با این کار فقط بوی گند طرف بیشتر میشه !
.
پ.ن:
فکر می کنی فقط به علف خوردنه ؟!
.